خاطره از شهید محمد علی یوسف پور

خاطره از شهید محمد علی یوسف پور

دسته ها : شهداي استان گيلان, آستانه, محمد علی یوسف پور | تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۳۹۳ | بازدید : 427 | کد خبر: 5730

بنام خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

دو ماه قبل از تولد محمد علی شخصی سید که بعدها یک پسرش نیز شهید شد از نوشهر به منزل ما آمد و از قرآن استخاره گرفت و گفت: تا دو سه ماه دیگر فرزندی از این خانواده به دنیا خواهد آمد که شب تولدش جمعه می باشد و پسری است ختنه کرده و دارای خالی سیاه بر ران راست… ما از این حرفش خیلی تعجب کردیم ولی دیری نپائید که وعده اش به وقوع پیوست و فقط ختنه بودنش کامل نبود، درست عین مشخصاتی که آن مرد گفته بود. فرزندی بسیار زیبا روی که خیلی کم اذیتم می کرد و هیچ لطمه ای به کار کشاورزی من نمی زد و علاقه بسیار زیادی به من داشت و این علاقه از سه سالگی به همه آشکار گشت بطوریکه لحظه ای حاضر به دوری با من نبود و در کار کشاورزی نیز، هیچگاه تنهایم نمی گذاشت…

تا اول راهنمایی بیشتر نخوانده بود که به تحریک همسایه مدرسه را رها کرد و شرکت پوشش رفت و مشغول به کار شد، و در مدت حضور در آنجا خیلی به من کمک کرد و در ضمن کار ادامه تحصیل داد. مدتی نیز به آبادان رفت، پی برد که بدون مدرک دیپلم کار کردن فایده ای ندارد و دوباره در مدرسه شبانه روزی ثبت نام کرد. بالاخره با همه تلاشها نتوانست دیپلم خود را بگیرد؛ چون پرونده محمد علی گم شده بود اعزام به سربازیش نیز به تأخیر افتاد…

برادر بزرگتر محمد علی سربازی خدمت می کرد که خودش هم خواست به سربازی برود، من با ناراحتی گفتم چه خبرتان است؟ همه تان می روید خدمت و هر چند وقت یکبار پول می گیرید و می روید، ما مگر گنج پیدا کرده ایم که هروقت آمدید به شما پول بدهیم و شما بروید آنرا خرج کنید؟! و او که داشت از پله ها پائین می رفت همچون ابر بهاری در حال گریستن بود و من هم این حرفها را نثارش می کردم… ولی با رفتنش ناراحتی من شروع شد، بر من یقین شده بود که محمد علی دیگر بر نخواهد گشت، ولی با ناباوری دو روز دیگر برگشت، ما که از آمدنش متعجب بودیم با خنده زیاد گفت: من آمده ام تا گواهی تحصیلی خود را با خود همراه ببرم. فردای آنروز مدارک خود را فراهم کرد، نهار را خورد و بعد از نهار خواست که برود، در حین رفتن خواستم تا او را بوس کنم ولی او از بوسه زدن خوشش نمی امد و می گفت: چه خبرتان است، من میروم تا برگردم، زیاد شلوغش نکنید…

محم علی بسیار وسواس بود، به پاکیزگی و نظافت بسیار اهمیت می داد، مثلا شیر را دوست نداشت،برایش بو می داد، ولی چون از کتابها خوانده بود که شیر بسیار مفید و غذای مقوی است، صبحها در یک استکان شیر، در یک استکان چای شیرین و در یک استکان چای تلخ مهیا می کرد و بعد برای نوشیدن شیر بینی خود را می گرفت و شیر را سر می کشید و بعد به ترتیب دو استکان چای را می خورد و هیچگاه به اصطلاح خودمان آب کشیدن استکان را قبول نداشت و حتما می بایست استکان را هم بعد از مصرف و هم قبل از مصرف کاملا می شستم و همچنین سایر ظروف را…

به سربازی که رفت به او مرخصی نمی دادند، محمدعلی نامه ای داد و و گفت: چون من تأخیر در

 

سربازی داشتم، مسئولین فکر می کنند من سرباز فراری هستم، بهمین خاطر به من مرخصی نمی دهند که شاید با همین فرصت فرار کنم، ولی تو ناراحت نباش، تازه من تا سه روز لب به غذاهای اینجا نزدم… بعد از مدتی که به مرخصی آمد از یکسو فقط یه کوله پشتی با خودش خوراکی آورد از سوی دیگر هیکلی بسیار درشت پیدا کرده بود، غیر قابل باور بود، هیچکدام از لباس های قبلی به تنش نمی خورد. هریک از لباس هایش را برادران و خواهرانش تأمین کردند و سر هر لباس یک دعوا بود… برادرش تازه ازدواج کرده بود، می گفت: برادرم نیاز به کمک دارد باید به او کمک کنم. هیچکدام از لباسهای کارش به تنش نمی خورد لذا لباس سربازی خود را به تن کرد و دو روز تمام با موتور کشاورزی مزرعه برادرش را کاشت و بعد با دقت تمام لباسش را شست و مثل اولش کرد.

در هفده روز مرخصی نهار یا شام را خانه هیچکس نمی ماند و می گفت: دلم نمی آید که دست پخت هرکس را بخورم، حتی برای «کج چینی» (پاک کردن پیله ابریشم) جایی دعوت شده بودیم و تأکید می کرد که نهار را انجا نمانیم و هنگام خوردن غذا مرغ را برای من می گذاشت و منهم برای او می گذاشتم و او طبق معمول…

در مرخصی آخر پدرش که از سربازی رفتن او اظهار ناراحتی می کرد می گفت: اگر ما هم نرویم از ناموس و میهن خود دفاع کنیم کی باید برود؟ به مهربانی و شوخ طبعی شهره خاص و عام بود، در بریدن برنج اینقدر شوخی می کرد تا سختی کار بر هیچکس اثر نکند؛ می رفت یک کیلو انار می خرید و به برادران و خواهران خود تأکید می کرد که هیچکس حق ندارد از آن بخورد و مادر باید هر روز یکی از آن بخورد… یا می رفت هندوانه می خرید و بچه های همسایه را جمع می کرد به آنها هندوانه می داد…

بالاخره من پیکرش را از همان خال سیاه روی پایش که هنگام تولد داشت شناختم…

 

 

 

 

برچسب ها:

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
وب سایت:
متن و پیام شما:

آخرین اخبار

حجاب در وصیت نامه شهدای گیلان رئیس سازمان ادبیات و تاریخ دفاع مقدس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس؛ اختصاص ۹ درصدی نشر کتاب به حوزه دفاع مقدس یک ستاره از کهکشان هشت هزار شهید استان گیلان؛ شهید اسماعیل فلاح یک ستاره از کهکشان هشت هزار شهید استان گیلان؛ سردار شهید “مهدی شریفی‌پور” نمایشگاه عکس ازدواج شهدای استان گیلان نگاهی به زندگی سردار شهید «هرمز محمدبیگلو» مراسم یادبود مادر شهیدان «درود» در رودسر جلسه هم اندیشی مسئولین انجمن راویان فتح نواحی سپاه قدس گیلان برگزار شد گرامیداشت سردار شهید «میثم محمد بیگلو» و سردار شهید «کامران ملک پور» برگزار می‌شود تنها بانوی جانباز ۷۰ درصد گیلان، به همسر شهیدش پیوست فرمانده دوران دفاع مقدس: شهدا با پیروی از خط ولایت عزت و اقتدار کشور را حفظ کردند رییس ستاد کنگره شهدای گیلان: مکانی برای برگزاری کنگره شهدای سال ۱۴۰۴ گیلان پیش‌بینی نشده است سفر فرمانده قرارگاه خاتم‌الانبیاء(ص) به گیلان + تصاویر نشست مجمع نمایندگان گیلان با اعضای ستاد کنگره شهدا استان برگزار شد گیلانی های انفجار هفتم تیر سال ۶۰؛ ۵ شهید و یک جانباز سهم گیلان در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی + تصاویر رئیس ستاد کنگره شهدای گیلان: برگزاری دومین کنگره شهدای گیلان در سال ۱۴۰۴/ مسئولان در حمایت از کنگره شهدا سلیقه‌ای عمل می‌کنند چاپ نخستین کتاب اسناد دفاع مقدس در گیلان فرمانده سپاه قدس گیلان: پیروی از ولایت‌ فقیه یکی از اصلی‌ترین وصایای شهداست تاریخ جامع دفاع مقدس تدوین می‌شود رئیس ستاد کنگره ۸ هزار شهید گیلان خبرداد؛ رونمایی از نرم افزار چلچراغ
8000Shahid.IR